مصاحبه با کیوس گوران

همزمان با ساماندهی و ارتقاء سطح کیفی سایت نسیم مهرآوا برآن شدیم گفت وگویی داشته باشیم با یکی از ره پویانِ رهِ هنر که به چند مورد انتشار آثارش را به عهده گرفتیم ، البته سعی داریم به چنین بدعتی ، به تدریج به حضور دیگر هنرمندانِ همدیار برسیم و بابی را که بدین گونه گشودیم با گفت و گوی اهالی هنر گسترش دهیم.

 

کیوس گوران ، نویسنده و شاعر تبری سرای مازندران از چهره های آشنای عرصه هنر محل و منطقه ما هستند که سروده هایش مورد اقبال عامه قرار گرفته است. کیوس چندان اهل گفت وگو و تجلیل و تمجید نیست و از زمانی که شنوائی اش را از دست داد به خلوتِ شاعرانه اش خو کرد و به رغم تمایل نشریات به ادامه همکاری او ، جز به دل و دفتر خود ، دستِ رد پیش آورد و اوقات را به زمزمه الفاظ میگذراند . از او میپرسیم :

 

  • در ابتدا بسیار متشکرم که دعوت ما را پذیرفتید و افتخار گفت­ و گو با کیوس گوران را شامل حال­مان کردید. نام کیوس نامی آشناست که شَنیدنِ دوباره ­اش قلب پیر و جوان و خرد و کلان را به روشنی می­ آمیزد. لیکن ترجمان این نام به نقل از خودش حلاوتی دگر دارد. برای مخاطبان ما از کیوس بگو... از این روستازادۀ بلندنظر که در سال­های عمرش عشق را روایت کرد.

به حکم ادب و اخلاق باید سپاسگزار شما باشم که با جانِ آشنا به سراغم آمدید. خلوتِ باغ­سرای من بدلِ روستای پاکدلی است که پیرانگی دم را پذیرفت و من نیز به مامنِ سایه­ سارِ نارنجستان­ اش، دل خوش کردم به دمنوشِ برگ و بارِ او و سورساتِ دفترم را تدارک می­ بینم. روستازادۀ من به عزلتِ این «لتکا» عاقبت به خیر شد، چه که به تعبیرِ نیما، همیشه از «دونانِ شهرستانی» فراری بوده ­ام!

در جائی گفته بودم که مادرم «پری­دختِ ارفه کوه» بود و خویشِ امیرِ سوادکوه-امیر موید! «کیوس» نامی بود که یکی از نوادگان امیر بر سر داشت و پدرم خواست که مرا هم در شناسنامه بدین نام مفنخر کند و چه سنگین بود این نام بر بی دست و پای من، که تکیه به حرمتش داشتم- بی­ آن­که شابسته­ اش باشم...! و از بدِ حادثه شناسنامه­ ام گم شد –در همان اوانِ خردسالی گم شد- و چون نوبت به صدور المثنی رسید، کژسلیقگی مامور ثبت احوال، «کیوز» را بدلِ «کیوس» نمود و آب هم از آب تکان نخورد اما من خود به بسیاری اوراق و اسناد، «کیوس» را برگزیدم که از پسر قباد، سردار خشایارشاه به فرزند سیف­اله خان باوند رسید و از او ی ارجمند به بی­ مقدارِ من...!

روزی به محضرِ زنده­ یاد استاد باستانی پاریزی بودم که بر من چنین نوشت: «ای هم­نامِ بادر انوشیروان، بدان که ما هم که دو تا گوش دراز داریم، چیزی که در خورِ شنیدن باشد نمی­­شنویم...». و من نیز روزی در خدمت زنده­ یاد کیوس خانِ باوند، بوسه به دستانش نثار کردم و اضاره به فسوس و فغانم که هم­نامِ ایشانِ بزرگ شدم و محروم از سمع سخن­اش...!

  • در مورد شعر و موسیقی فولکلور و جایگاه آن در مازندران برای ما بگویید؟ اینکه اهمیت پرداختن به این دو چیست و چه اندازه بدان وقع نهاده شده است؟

فولک و ساز و سرود و هنرِ بومی در حقیقت از نشانه­ ها و ابزارِ تعریفِ هویتِ بومی ماست که به ضرورتِ نیک­شناسیِ هویت و پاسداریِ آن، باید به اهمیت و اعتنای آن همت گذاشت. به عبارت دیگر، چشم بستن از هویت و بی­ اعتنایی به مبنای آن، خروج از آشنائی و رها به غربت و گم­نامی است! با این مختصر و بدین اجمال، در شرح ضرورتِ اعتنا به فولک، این نیز گفتنی­ست که در این دیار –مازندران- التفات بایسته ­ای بدان نشد و سعیِ مراکز خصوصی هنر در اعتلای آن نه کافی است و نه رافعِ مسئولیت مراکز و مراجع فرهنگی و هنریِ دولتی! حتی به صدق می­توان گفت که مراکز و مراجع مسئول و ذی ­ربطِ دولتی، تلاش و تقلای دور از انتظار هم دارند که از همین مساعی اندکِ بخش خصوصی رفعِ اثر کنند.

  • آنچه از دیدگاه من در جایگاه یک مخاطب بیش از دیگران به چشم می آید جاری بودنِ زیست بومی شما در اشعارتان است. به گونه ای که روزمره ترین وقایع،در شعر شما کارکردی شاعرانه می یابد و مخاطب را به وجد می آورد. در این باره برایمان بیشتر صحبت کنید.

از دقت التفاتِ شما ممنونم که چنین­ ام می­بینید! آری، منِ جاری و ساری به زیست­ بومِ خود، به تکلیفی که دارم و عهدی که به عمل و انجام آن بستم- جز این نباید باشم و نیستم نیز. به اعتقاد این بنده، «شعر» انعکاسِ موضونِ تپیدن­ های «دلِ» شاعر است که آن را به پای دیار و هم­دیارِ خود دارد. «بوم­سرود» به بوم و بر نظر دارد و جریانش با زلالِ زندگیِ بومی هماهنگ و منطبق است. من با «مشتی جانَلی» بر سرِ راهِ بهار «لمپا» روشن می­ کنیم- برای گیلا(=ماده گاوِ)، «رمضون­ دائی» دعا می­نویسم- «کَهَرِ» «جان برار» را تیمار می­کنم و بر پشتش «پرزو» می­کشم. وقتی زمین بر عارضِ ماه سایه بیفکند- «زِل» بگیرد- همراهِ «سلیمه خاله» گریه می­کنم...! صدای سرزمین مادری –زیست ­بوم-ام به نای من سپرده شد و چنین است که مرا جاری به نغمه­ هایم می­ بینید –من از اصلِ خود دور نمی­شوم- من باقی­ام به عهد:

مردِم آی مردِم! شمه دور من بگردم؟

من حمال سّه ازین قبله دگردم!

  • به گمانم کار برجسته ای که شما در زندگیتان مرتکب شده اید اشعارتان است، روایتی مدرن در ادبیات فولک! جهان بینی و دیدگاهی نو را که در فرهنگی پیرسال گستراندید و از آن پاسبانی کردید و این موضوع پتانسیلِ زبان و فرهنگ بومی و آئینی را گواه می شود. حضور شاعری چون کیوس گوران یکی از درست ترین جریان های ممکنِ ادبیات را رقم زد اما چرا این حرکت و پویش عقیم ماند و چرا کیوس شاگردانی چون خود ندارد که این راهِ دراز و ناهموار را ادامه دهند و این شیوه را بگسترانند؟

من اگر بخواهم به برخی اتفاقات زندگی­ ام اشاره و از فخر خود به حدوثشان بگویم، شاید تسبیح صد دانه ­ای ساخته که از حوصلۀ این مقاله خارج است اما مشخصا به دو حادثه مباهات­ ام است؛ کار اداری در خدمتِ آب و کار فرهنگی در خدمتِ شعر-بوم­ سرود! من از سال چهل به جرگۀ روزنامه ­نگاری درآمدم و شروع ­اش به حضورِ اندکِ یک­ ساله بود اما در همان مدت، به رغمِ شور و شیدائی­ ام در این کار، دریافتم که به قولِ یکی از دبیرانِ وقتِ سرویسِ حوادثِ رونامۀ اطلاعات، به زودی نفله خواهم شد! دکتر بهره ­مند را در سمتِ سردبیرِ «تهران­ جُرنال» داشتیم و من که به هم­کاریِ او درآمده بودم، به توصیۀ مرحوم مسعودی، مدیرِ موسسۀ اطلاعات، قرار شده بود با سرویسِ حوادث روزنامه اطلاعات فارسی هم­کاری کنم. ایضا با آقای ارونقی کرمانی، مسئول اطلاعات هفتگی نیز گفت ­و گوئی شد تا مطالبی برای مجله ­اش بدهم اما به تعبیر همۀ دبیران و سردبیران، «شورش» را در آوردم و مدام با محرمعلی خان، سانسورچیِ آن زمان کلنجارمان بود! دیدم عرصه تنگ است و من که سابقۀ مشعشع خانوادگی به مخالفت با حاکمیت داشتم، با دستِ قلم دارم موجباتِ «نفله» شدنم را فراهم می­کنم. در پیِ اتفاقات دیگری که پیش آمد، راهیِ خوزستان شدم و در آن­جا بود که زمینۀ اشتغالم در بخشِ آبِ وزارتِ نیرو آن زمان «بنگاهِ مستقل آبیاری»- فراهم شد و مرا همراه و هم­ آوای مجاری آبی کرد. گفتنی ­ام در پای آب بسیار است که به مجال دیگرش می­گذارم.

من به زمزمه­ های رود بود که دیدم دلِ مترنمی دارم و می­توانم آوازش را جاری کنم. این حادثه نیک­بختی­ ام را کامل کرد؛ درد بود –رنج بود- مشت بر دهان و بند بر دست نیز اما راهم به دریاخانه ختم می­شد- آب را به آب­خانه و ترانه را به دفتر! کاسب کمال نبودم –ضحیفۀ بازاری نمی­خواستم- یک مداد و رقعه ­ای که سخنم را در برگیرد... همینم بس بود! من این اتفاق را به فال نیک گرفتم و خواندم و خواندم –به خلوت هم- تا سرودم آفتابی شد، من و مخاطبینم به هم رسیدیم و لذت بردیم. وقتی در گذر روزانه کسی قرار بر من بست و نوشته ­ای به دستم داد که: «تو میراث­دار صدیقِ قبیلۀ مایی..!»

این حادثه (روی­اوری به بوم ­زیست و بوم­ سرود) اتفاق شیرین بود اما رنج میانه باقی است! اصرار و پایمردی­ ام بر عهد، هزینه ­ها داشت که همه را به رغبت پرداختم. شادمانی ­ام در این زمان که سوادِ گورستان­  ام هویدا شد به این سبب است که به عهدِ بسته باقی ماندم. من نه از سرِ خودستائی، که به دفاع از خود می­گویم افتخارم همین بس که نه از پای به ادامه کار نشستم، و نه عهد به سلامتِ سخن و سرود شکستم!

اما در چرایی این مهم که به تعبیر شما «حرکت و پویش» در تعمیم و اعتلای بوم ­سرود را عقیم گذاشته ­ام و می­ خواهید کسانی باشند که بتوانند «این راه دراز و ناهموار» را ادامه دهند، توضیح مجمل می­دهم:

شما می­دانید حتما می­د­انید- که شعر تنها با توانائی قلم و آشنئی با قانون­مندی­ های نحوی نمی­تواند «آن» باشد که مرادِ من و شما در این بحث و در این سوالِ بخصوص است آن­که نزولِ آسمانی ­اش شانی شایسته دارد آن که برخی و بسیاری «وحی»اش می­شناسند یا به قولِ «میرشکاک» پشت سر وحی! برای چنین شعری نمی­ شود شاعر ساخت یا اگر آموزشی برای مقدمات می­ خواهد که می­ خواهد- آن «جان­ مایه» را نیز به هنر جو و دانش ­پژوه­ اش عطا کرد. شاعر چنین شعر، به باور و اعتقاد و ایمانی­ست که خلل نمی ­پذیرد! صرف نظر از این­که بی­ مقدارِ من به مرتبتی نیست که با قسمت آخرۀ سوال شما نسبتی پیدا کند، این عقیده را البته دارم که اگر من و ما را اذن و اجازتی به ارائۀ آزاد و بی­ مضایقِ افتد و دانیِ سروده ­های­مان دهند، طبعا اقبالی در پی خواهد آمد که به پیگیری نظر و نیت ما و گسترش این شیوه، منتهی خواهد شد.

یک نیستان را به فریاد آورم، از شهیدان وطن یاد آورم.

  • در ادبیات امروز این موضوع کمتر مورد توجه قرار گرفته است که ادبیاتی غنی و متمول نامیده می ­شود که حاصل گردهم­ آیی و در هم آمیختگیِ ادبیات خرده ­فرهنگ ها باشد. با توجه به دور از دسترس بودنِ تریبونِ معرفی برای بسیاری از صاحبانِ هنر، و تریبون به دست گرفتنِ عدۀ قلیلی که از قضا از علم و هنر کم­بهره ­اند، اهمیتِ پرداختن به این خرده ­فرهنگ ها چگونه است و شیوۀ درستِ مقابله با جریان­ های غلطِ جاری چه می­ تواند باشد؟ در واقع از هنرمند متعهدِ این دوران چه کاری برمی­ آید تا رسالتش را در برابرِ ودیعۀ هنر به انجام رساند؟

صادقانه بگویم که نه به دیار ما، مازندران، که در ایرانِ ما بحث فرهنگ پای لنگی دارد و همین نقص و نقیصه سبب گشایش دست و بالِ آنانی می­ گردد که خویشی و قرابتی با هنر ندارند. اولا غنا و تمول ادبیات حتما حاصلِ گردهم­آیی خرده ­فرهنگ­ ها نیست، یا من چنین می­ پندارم! اما در مجموع باید بگویم که در این آبادی، هیچ امری ایستا به قاعده نیست، که قائم به نظرِ حاکمانِ وقت و بر نخیل ­اند! در این­جا فرهنگ و هنر تعریفِ به ذات ندارند، و اصلا بدان معنی که ما در گمان­ اش داریم، محلی از اعراب ندارند! در این­جا هر تریبونی که بخواهد صدای ناموافق را انعکاس دهد، از پای­بست ویران است...! این­جا «آینه» شکستن بر «خود» شکستن مرحج است. این­جا «فرهنگ» و «ادبیات» به تبع­اش، به قیودی منوط است که عنایت به خُرد و ریز آن امری فرعی خواهد بود؛ اصل، حدود و ثغوری است که با خط قرمزها مشخص می­شود. در چنین فضا و در غیبتِ آزادی، غزیب نیست که صدای غوکان بر آواز نجیب پیشی بگیرد! در این معرکه از صدا و سرود اصیل کاری برنمی­ آید چون میدانی برای حضور و بروز وجود ندارد. «هنرمندِ متعهد این دوران» همین که سقوط نکند و «غمِ نان»اش به پرتگاه نبرد و به فلاکت نکشاند، دست به کارستان برده است. ما بر این واقعیت تاکید داریم که دلیلی به توجیه سقوط خود نخواهیم داشت! و تاریخ ما را نخواهد بخشید که هم «می­ دانستیم» و هم «می ­توانستیم»!

پس عزلتمان مبارکمان باشد و اشکِ به خلوتمان! ما هم­چنان به روایتِ عشق باقی می­ مانیم و عاشقانه­ هامان را بر «رَفِ تاریخ» باقی می­ گذاریم، شاید آیندگان را دستی بلند دادند و اذنی به تبع­اش که به سرود ما دست برسانند که به همین اندازه هم عمل به رسالت کردیم...!

  • استاد گوران شما به نوعی در ادبیات فولک مازندران جریان­ساز هستید و اهمیت حضورتان در فضای هنرِ استان، و حتی کشور بر کسی پوشیده نیست اما تا به امروز کتابی از شما منتشر نشده است. دلیل این اتفاق چیست و مخاطبانتان چگونه می­ توانند به آثار شما دسترسیِ جامع و کاملی داشته باشند؟

اجازه می­خواهم نخست تکلیفِ خودمان را با واژۀ «استاد» که احساس می­کنم بدان به سُخره ­ام می­ گیرند/ می­ گیرید! روشن کنم و بگویم «شاگردِ شکرریز» را «استادِ قند» خواندن، همان سُخره­ ای است که به اشارت بردم.

نمی­دانم سخاوتمندیِ توام با محبت چرا به چنین فراوانی رسید که بی دست و پای مرا هم زمرۀ اساتید می­ برند؟! ما نباید چنین آسان رضا به مرتبتی بدهیم که امثالِ من، تا به نخیل­اش راه درازی در پیش دارند.

و بماند- این واقعیت را قبول دارم که حضور من در دایرۀ سرایندگانِ بوم­ سرود تحولی ایجاد کرد و خط و ربط­ام آن ­سان پی گرفته شد که خود در مقابلِ پویندگانِ این راه سر تعظیم­ام است. من خواستم سرودِ تبری از موضوعیتِ نواجش­گونۀ آغازین ­اش فاصله بگیرد: غزل بشود، به قصیده درآید، حکایاتِ روز را به ابیاتِ مثنوی ببرد، شرحِ درد زمانه را به زبان بگیرد، نقد کند، به هزل و هجو رو آورد و ....!

درست است که مخاطبین نقد را خوش به سرودِ ما نمی­ آید ولی ما که به صله و رضایتشان چشم نداریم. وقتی چاه می­ خشکد، چشمه شور می­ شود، بیشه را ساق می ­زنند، نانِ مردم بر شاخِ آهو می­ نشیند، کار ارتزاق بدانجا کشید که مردم تکه ­هائی از جسم خود می­ فروشند و ... خجلت­ آور است که از گگیسوی یار بگوئیم و نازِ لیلی­وشِ دلدار...!

خُب، شعری این­گونه که به «سیاستِ» شاعرش ختم می­شود، نه اذنِ نشر به کتاب دارد و نه رخصتِ آواز در سی دی یا نوار! پس فرق نمی­ کند سخن و سرود را چو سروِ باغچه برآریم یا به کنج طاقچه ­اش بسپاریم! وانگهی، کتابتِ سروده­ های تبری، با آوانگاری­ هایش، چندان به رغبتم نیست زیرا سخن صادقانه ­ای که در بیانِ اشعار مازنی می­ بینیم، با صدای سراینده ­اش بیشتر پذیرفته می­ شود، من به سال ها اقدام خود چنین نتیجه گرفتم. گویشِ تبری با کثیر لهجه ­ها فقط با آوای آن مورد استقبال قرار می­ گیرد. به نظر بنده گویش تبری، با همۀ پراکندگی لهجه­ اش، موسیقی زیبائی دارد که کتابت ­اش اقبالِ مخاطب را زایل می­کند. شعرِ مرا از زبانِ من بشنوید نه از خطوطِ کج و کولۀ کتاب!

  • مخاطب شما اقشار و سنین و جنس ­های متفاوتِ جامعه هستند. یک زن سی و چند ساله، یک پیرمرد سپید مو، یک کودک هفت ساله همگی می­توانند از شعر کیوس لذت ببرند و با آن ارتباط برقرار کنند. استاد ریشۀ این اتفاق در کجاست؟ در چیست؟ چطور می­ شود در عصری که به زعمِ خیلی ­ها قحط الرجال است و هنرمندش بیش­تر مدیونِ لابی­ گری­ هاست تا تلاشِ فردی، مردی از یکی از روستاهای نوارِ سبزِ شمالی ایران برخیزد و چنین بی ­ادعا و نجیب، جریانی بی افریند که دیگران علی رغم همۀ ادعاهاشان از آن درمانده ­اند؟

ممنون از شما که چنین شیوا به بیانِ پندارِ خود پرداختید –و خدا کند سرود و سخن مرا چنین اقبال و استقبالی باشد- ولی بگذارید بگویم که ما دچارِ «قحط الرجال» در سرایشِ شعر تبری نشدیم و دیگرانِ گران­ سنگی هم هستند که به قامتِ مورد انتظارند ولی «رجالِ» امروز در اموزِ مرتبط با فرهنگ –در عین حال- ملاحظاتی دارند که کاش نمی­ داشتند!

حرفی داری که تعبیر به خروج زبان از مرز ادب و اخلاق باشد اما جای طرح ­اش در همین­جاست!

جناب شاملو به «ایران درودی» -نقاش- قریب به مضمون می ­فرماید:

«ما تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم، اما آن نگفتیم که به کار آید». و البته به معاذیرش هم اشاره می­کند و از اوی نقاش می­خواهد که نگفته ­هایش را به تصویر بکشد: ما نگفتیم، تو تصویرش کن!

و همین بزرگ –شاملو- در جای دیگر، ضمن برشمردنِ توانائی­ های خود در بیان و بسرودِ گفتنی­ ها به عذرِ خود –غمِ نان- اشاره می­کند؛ غم نان اگر بگذارد...!

می­ بینیم رجلی چون شاملو هم معذورات و ملاحظاتی دارد که دیگرانِ رجال، به طریق اولی، و در این زمان، بیشترش دارند...!

آی ی ی ی...! دلم خون است – حتی از دستِ خودم! روزی در گذرِ روزمرۀ شهری، نازنین